#بغض_محیا_پارت_509
پس از این همه کش مکش و جنگ جاي اولم را میخواهم...
از خواستن امیرعباس خجالت میکشیدم...
صداي آقاجون دوباره داخل گوشم زنگ خورد...
- محیا جان دخترم؟!...
ازت پرسیدم هنوزم میخواي امیرعباس رو...
لب فشردم...
چه میگفتم...
با آرام ترین صداي ممکن گفتم...
- والا چی بگم آقاجون...
هر چی شما بگی؟!...
خندید...
" - دخترم این چه حرفیه...
مگه من میخوام به عقدش در بیام که بگم...
میدونم خجالت میکشی...
اما میخوام یادت بدم از خواسته هات خجالت نکشی...
عشق که خجالت نداره بابا جان...
اون بیرون یه گردان آدم هستش...
که این عشق و صلاح هیچ کدومتون نمی دونن...
اینجوري میخواي سینه سپر کنی؟"!...
نگاهی به آقاجون کردم و با خجالت گفتم...
- من شرمنده ي همتونم آخه چطور...
به میان حرفم آمد...
" - تو شرمنده ي خودتی دخترم...
حالاکه اوضاع بر وفق مرادته چرا دنبال چوب میگردي...
تابزنی تو سر همه خواسته هات؟!...
یا علی بگو بابا...
میگم همین امشب با مادرت وعده کنه"...
romangram.com | @romangram_com