#بغض_محیا_پارت_508
خندید...
- خیلی خب اما هر چی آقاجون بهت گفت...
راست و حسینی میاي و با من در میون میزاري،باشه؟!...
خنده اي به فضولیش کردم...
- خیلی خب بابا...
سري تکان داد و من سریع چادرم را روي سرم کشیدم...
و به سمت اتاق آقاجون رفتم...
در زدم و داخل شدم...
و باز هم هجوم تمام حس هاي خوب به وجودم لبخند به لبم آورد...
آقاجون قرآن میخواند...
و رادیو کنارش روشن بود...
و با آن فنجان چاي کنارش به نظرم ملکوتی ترین صحنه ي عالم بود برایم...
لب فشردم و داخل شدم...
سر بلند کرد و عینکش را برداشت...
کتاب را بست و لبخندي به رویم زد...
- بیا اینجا دخترم...
قدم تند کردم و روي صندلی رو به روي آقا جون نشستم...
موشکافانه نگاهم میکرد...
- چه خبر بابا،خوبی؟!...
- بله آقاجون به خوبی شما خوبم...
سري تکان داد...
" - صدات کردم همینو بدونم...
همین که خوبی خیلی خوبه...
صدات کردم تا بپرسم حرف دلت با امیرعباس یکیه ..توام میخوایش دوباره؟"!...
چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن .. ؟ !
سرم را پایین انداختم...
خجالت میکشیدم بگویم ...
romangram.com | @romangram_com