#بغض_محیا_پارت_507

نزدیک عید بود و من هنوز کاري نکرده بودم...

یا علی گفتم و شروع کردم...

تند تند کمدهایم را بیرون ریختمو دوباره لباس هایم را مرتب کردم...

و دائم به خودم لعنت میفرستادم بابت خرید اینهمه خنزل پنزل...

دستمال کشیدم و بالاي صندلی ام رفتم تا پرده را باز کنم...

که ساحل بی در زدن طبق عادت همیشه اش داخل شد...

نگاهی به اطراف انداخت و با خنده گفت...

- بابا دمت گرم...

ترمز بریدي افتادي به کار؟!...

با اخم ساختگی همانطور که دستم به گیره هاي پرده بود،نگاهش کردم...

- باز در نزده اومدي تو؟!...

روي تخت نشست...

- خب حالا ایشالا دفعه بعد...

اومدم بگم آقاجون کارت داره...

دلم ریخت...

دست کشیدم و گفتم...

- چیکار داره؟!...

چشمی گشاد کرد...

- وااا،از من می پرسی...

مگه من آقاجونم؟!...

از صندلی پایین آمدم و خود را تکان دادم...

- چه میدونم گفتم شاید بدونی...

خندید...

خندید...

- ببین چه کاریه که پرده رو همینجوري نصفه ول کردي...

نگاهی به پرده که نصفش زمین بود انداختم...

- زحمت بقیشو میکشی؟!...


romangram.com | @romangram_com