#بغض_محیا_پارت_506
- چیکار؟!...
- حالا شما برو...
سري تکان دادم و تا خانه حرف دیگري نزدم...
و در سکوت به برنامه اش براي شب فکر میکردم...
به خانه رسیدیم و پیاده شدم...
کلید داخل در انداختم و داخل شدم...
مثل همیشه خانه مان پر هیاهو بود...
همانطور که من عاشقش بودم...
از در ورودي که داخل شدم مادر با دیدنم اخمی کرد...
- اول صبحی کجا بودي؟!...
لبخند زورکی به این حساسیت هاي تازه اش زدم...
- سلام مادر...
رفته بودم با دوستم صبحانه بخورم...
ابرویی بالا انداخت و با شک نگاهم کرد...
و مشغول ادامه ي کارش شد...
عمه لبخندي زد...
- پس صبحانه نمی خوري عمه...
- نه عمه جون ممنونم ...
برم بالا یکم به اتاقم برسم...
مادر چپکی نگاهم کرد...
" - خوبه والا دختره ي گنده...
یه ماه مونده به عید عوض اینکه کمک کنه ...
خونه تکونی کنیم تو خیابونا وله"...
لب فشردم و بی آنکه چیزي بگویم به اتاقم رفتم...
لباس هایم را روي تخت انداختم...
و نگاهی به وضعیت بلبشوي اتاقم انداختم...
انصافا مادر در این مورد حق داشت...
romangram.com | @romangram_com