#بغض_محیا_پارت_505

مثل حالا که گاهی بی دلیل محدودم میکرد...

تلفن را قطع کردم و به بیرون خیره شدم...

چند دقیقه در سکوت گذشت که دستم را گرفت وگفت...

- خانوم ما چرا به بیرون خیره شده...

با اون اخماش...

دوباره چیزي نگفتم...

ماشین را کناري پارك کرد ..چانه ام را گرفت وبه سمت خودش چرخاند...

متفاوت و عمیق نگاهم کرد...

و پاسخ من اخم طریفی بود که میان ابروانم جا خوش کرده بود...

- این درسته بی دلیل منو محدود میکنی؟!...

ابرویی بالا انداخت...

" - من کی شما رو محدود کردم؟!...

اگه منظورت الان که نذاشتم با مینا بیرون بري...

به خاطر اینکه دائما استادت و خواهرش باهاشن...

من خوشم نمیاد تو با مرد غریبه پاشی بري بیرون...

این محدودیت بی دلیله؟!...

هر جا دوست داري بریم بگو، خودم اگه نبردمت...

این که قهر نداره"...

و من دهانم از تعجب باز مانده بود...

او بیشتر از من درباره مینا میدانست...

لبخندي روي لبم نشست از اهمیتی که برایش دارم...

اما می دانستم سخت است کنار کسی مثل امیرعباس زندگی کردن...

که حتی آب خوردنم را پیش بینی میکرد...

ماشین را دوباره راه انداخت و رو به من کرد...

- حالا برسونمت خونه،برم مغازه یکم کار دارم...

شما هم برو یه استراحتی بکن که امشب خیلی کار داریم...

متعجب نگاهش کردم...


romangram.com | @romangram_com