#بغض_محیا_پارت_504

اخلاقاي بردیا خیلی باحاله...

متعجب دست به دستگیره ي در بردم...

- جانم؟!...

بردیا اونوقت؟!...

_ وا خب مگه استاد منه استاد صداش کنم؟!...

سوار ماشین شدم و...

- آره خب صلاح کار خویش خسروان دانند...

_ حرف مفت نزن بابا...

حالا میاي یا نه؟!...

مردد به امیرعباس نگاه کردم...

- نمی دونم والا...

سري به معنی نفی تکون داد...

و من حرصی روبه مینا کردم...

- حالا تو برو من که دانشگاه دارم...

اگه تونستم میام...

مینا از پشت خط گفت...

آهان عزراییل خان بغلته ؟!...

و من خنده ام گرفت...

از هفت خط بودن اطرافیانم...

این از امیرعباس که نگفته میدانست پشت خط چه خبر است؟!...اینم از مینا که از مدل حرف زدنم حضور امیرعباس را حس کرد...

در این مدتی که کنار امیرعباس بودم...

فهمیده بودم لجبازي براي او اصلا خوشایند نیست...

ویکی از دلایلی که من روي همیشه عصبانی امیرعباس را دیده بودم...

لجبازي هاي همیشگی ام بود...

او یک زن مطیع و آرام میخواست...

و من با تمام دلم به خواسته اش تن میدادم...

اما کمی هم عصبی میشدم گاهی...


romangram.com | @romangram_com