#بغض_محیا_پارت_503

پاي علاقت به من وایمیسی،باشه"؟!...

سرم را پایین انداختم...

میدانستم فایده اي ندارد دیگر...

عاقبتی هم نداشت و حق با امیر عباس بود...

سري تکان دادم و نگاهی به لیوان چاي خالی شده ام انداختم...

ته چایش را سر کشید...

- بریم خانوم؟!...

- بریم...

از جا بلند شدم و نگاهی به موبایلم انداختم...

که تماس از دست رفته ي مینا را روي موبایلم دیدم...

همانطور که دنبال امیرعباس میرفتم تماس گرفتم با مینا...

که صداي شادش در گوشی پیچید...

_ به به ستاره ي سهیل...

خندیدم...

- سلام...

کجایی...

- بیرونم...

_ بیا بریم یه وري...

نگاهی به امیرعباس کردم که سوار ماشین میشد...

میدانستم تمام حرف هایم را میشنود...

- کجا؟!...

_ نمی دونم ،بزار به بیتا بگم...

چشم گشاد کردم...

" - مینا،تو به اون چیکار داري...

مگه هنوزم باهاشون بیرون میري"؟!...

_ آره بابا هر هفته...

به نظرم خواهر برادر جالبین...


romangram.com | @romangram_com