#بغض_محیا_پارت_502
و تا کی می خواهد زن خودش را مخفیانه ببیند...
و خدا می داند که چقدر بحث کردم...
تا بفهمانم اکنون هیچ نسبتی با او ندارم ..و مرا همسر خود نداند...
نمی دانم...
خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده بود...
آرزویم بودن با امیرعباس بی مرز و بی هیچ ابایی بود...
اما انگارمیترسیدم...
مادرو محسن شمشیر از رو بسته بودند...
و می دانستم اصلا رضایت نمی دهند به این وصلت دوباره...
نمی خواستم آرامشی که کنار هم داریم را خراب کنم...
انگار میترسیدم،از امیرعباسی که کنارم نباشد...
و این رابطه نصفه نیمه را ترجیح می دادم به نبودنش...
انگار میترسیدم کسی از خواب بیدارم کند...
و بگوید تمام اینها همه رویا بوده...
حالا درست روبه رویش نشسته بودم...
و مانند چند روز اخیر راضی به صبر کردنش میکردم...
جرعه اي از چایش نوشید و روبه من کرد...
- محیا جان بسپار به من...
بس نسیت جدایی؟!...
" - کدوم جدایی آخه؟!...
ما که الان با همیم...
آرامش داریم...
کافی نیست؟"!...
به سمتم خم شد...
"- نه کافی نیست...
خودتم میدونی که کافی نیست...
شما الان تنها کاري که میکنی...
romangram.com | @romangram_com