#بغض_محیا_پارت_501

متعجب چشمانم گشاد شد...

مادر من چرا اینطور میکرد؟!...

- مادر من که چیزي نگفتم...

چپکی نگاهم کرد...

"- لازم نیست چیزي بگی...

نگاهت معلومه قشنگ داري یه گندي میزنی،چشم سفید"...

با دهان باز همانطور ماتش شده بودم...

که آرامتر ادامه داد...

واي به حالت سمت این پسره بري...

به خدا خودمو تو رو با هم میکشم...

من دیگه طاقت بدبختی ندارم...

چیزي نگفتم...

و بی حرف به راهم ادامه دادم...

به ماشین رسیدیم و سوار شدیم و هیچ حرفی میانمان رد و بدل نشد...

به جز حال و احوال همیشگی که آقاجون با من میکرد...

آنشب امیرعباس شاندیز مهمانمان کرد...

و لبخندهایی که گاه و بی گاه تنها مرا مهمان میکرد...

به نظر بسیار شیرین تر از شام فوق العادش بود...

آن شب هم تمام شد ...

و به قول ساحل ما آنقدر تابلو بازي درآوردیم...

که همه فهمیدند میانمان چیزي هست...

دو ماه گذشت...

دو ماهی که براي من بهترین بود...

امیرعباس زمین تا آسمان با آن کسی که میشناختم متفاوت بود...

عاشق و مهربان و در عین حال محکم و مغرور...

و مرا مثل موم در دستش نرم میکرد...

دو هفته اي بود زمزمه خواستگاري و ازدواج مجدد را میان حرف هایش میشنیدم...وغر میزد از اینکه خسته شده...


romangram.com | @romangram_com