#بغض_محیا_پارت_500
عزیزش بودم...
تمام اینها خواب که نبود؟!...
بود؟!...
دست روي قلبم گذاشتم تا بلکه تپشش منظم شود...
امیرعباس رفته بود و من هنوز همانجا خشکم زده بود...
به خودم آمدم و سریع داخل سرویس رفتم...
صورتم را شستم و خودم را مرتب کردم وپایین رفتم ...
دیر شده بود و همه حتما معطل من بودند...
قدم تند کردم و با رسیدن به پایین پله ها...
فهمیدم حدسم درست بوده و همه منتظر من بودند...
ببخشیدي گفتم و راه افتادیم...
عمه رو به مادر کرد...
- مژگان جان شما تعدادتون زیاده...
میخواي محیا با من و امیرعباس بیاد...
مادر روبه عمه کرد...
- نه مرجان ممنونم ما با آقاجون میریم...
محیا هم که یه نفرم حساب نمیشه...
و رو به محسن و ساحل کرد...
- شما با آقا امیرعباس اینا بیایید...
محسن سري تکان داد و دستش را پشت ساحل گذاشت...
و ساحل با ذوق با مزه اي همراه برادر و مادرش شد...
مادر چشم غره اي به من رفت ...
و پشت سر آقاجون راه افتاد...
متعجب شانه اي بالا انداختم و دنبالش را افتادم...
که دوباره به سمتم برگشت و نگاهم کرد...
نگاهش کردم که با لحن تندي گفت...
- چیه ؟!...
romangram.com | @romangram_com