#بغض_محیا_پارت_499
و دلم میخواد تا آخر عمرمون این آخرین باري باشه که میگم...
توي خونه ي من کنار من هرچقدر دلت میخواد به خودت برس...
هرچیزي دلت میخواد بپوش...
هر طور که دلت میخواد آرایش کن...
اما بیرون از حریممون نه محیا...
من میخوام زنم،خانومم...
با تمام زیباییش مال من باشه...
فقط تو چشم من باشه"...
نگاهش را دوباره میان اجزاي صورتم گرداند...
و دوباره نفسم را گرفت...
" - تو بدون این رنگ روغن ها هم زیبایی محیا...
من حسودم...
نمی تونم تحمل کنم کسی بجز من تو رو اینطوري ببینه...
درکم میکنی؟"!...
سري تکان دادم...
چه خبر پرسی که بیجام لبت باخبر یا بیخبر، خوش نیستم سري تکان دادم...
و دائم در ذهنم تلنگر میخورد...
فاصله ي این مرد رویایی ...
با امیرعباسی که تنها فریاد زدن و زور کردن بلد بود و بس...
لب فشردم و نگاهش کردم...
پیشانی ام را بوسید و گفت...
- صورتتو بشور خانومم...
پایین منتظرم عزیزم...
ومن چیزي در دلم تکان خورد...
با جمله ي آخرش...
خانمش؟!...
من خانومش بودم...
romangram.com | @romangram_com