#بغض_محیا_پارت_498

و آرایشم را با ریمل و رژ کمرنگی تکمیل کردم...

لبخندي زدم به خودم در آینه...

شال سبز رنگم را با مانتوي آبی رنگم ست کردم...

و شلوار جین روشنم را پوشیدم...

و چادرم را روي سرم فیکس کردم...

در اتاق را باز کردم...

و دلم ریخت با دیدنش که از اتاق بیرون می آمد...

نگاهم کرد عمیق و...

کمی اخمش در هم رفت و من دلم گرفت...

انتظار لبخندش را داشتم...

به سمتم آمد و دستش را پشتم گذاشت...

و به داخل اتاق هدایت کرد...

در را پشت سرمان بست...

نگاهم کرد...

نگاهش از لبانم کشیده شد به موهایی که کمی از شال بیرون زده بود...

- محیا خیلی خوشگل شدي...

براي من نفس گیرشدي...

همانطور که کش چادرم را آزاد کرد...

و روي شانه ام می گذاشت...

شالم را کمی جلو کشید و موهایم را پوشاند...

- اما میخوام نفس منو بند بیاري با زیباییت...

پیشانیم را بوسید...

- می فهمی؟!...

سري تکان دادم و شانه هایم را گرفت...

"- قرار شد دوباره از اول شروع کنیم...

و همدیگرو بشناسیم مگه نه؟!...

حالا دارم بهت میگم ...


romangram.com | @romangram_com