#بغض_محیا_پارت_497

چشم هایم را روي هم فشار دادم که شانه ام را رها کرد...

"- در ضمن چطور از من انتظار داري وقتی اونجوري مثل گربه...

به ساحل که تو بغلمه نگاه میکنی،طاقت بیارم نبوسمت"...

خنده ام گرفت از دست همیشه رو شده ام برایش...

- میشه برید الان...

یکی میاد زشته...

لبخندي زد و پیشانی ام را بوسید...

و به چشمانم خیره شد و آروم گفت...

- در ضمن فکر نکن چون ازت عذر خواهی کردم از کارم پشیمون شدما...

عالی بود برا من...

اصلا لازم بود...

حرصی نگاهش کردم...

که دستانش را به حالت تسلیم بالا آورد...

و از در بیرون رفت...

و من همانجا پشت در نشستم و لبخند زدم...

از حس شیرینی که زیر پوستم دویده بود...

دستم را روي قلبم گذاشتم و چشمانم را با لذت بستم...

چقدر متفاوت بود امیرعباس...

با آن که میشناختم...

درست برعکس او که مرا مثل کف دستش از بر بود...

او برایم مثل سیاره اي ناشناخته بود ...

که هر چه جلوتر میرفتم انگار اصلا چیزي نمی دانستم...

هر روز شگفت زده ام میکرد...

استراحتی کردم و حمام رفتم...

دلم میخواست امشب به نظرش زیباتر از همیشه بنظر برسم...

موهایم را صاف کردم و فرق وسط کردم...

خط چشم نازکی پشت پلکم کشیدم...


romangram.com | @romangram_com