#بغض_محیا_پارت_496
در را بست پشت سرمان و تکیه ام را به در زد...
و بی درنگ لبش را روي لبانم گذاشت...
و انگار دنیاي من ایستاد...
و او می بوسید...
با عشق ...
با ولع...
و انگار کمی خشم...
نفس کم آوردم ونگاهش را به نگاهم دوخت...
جدا شد...
دوباره بوسه اي کوتاه روي لبم زد...
خنده اي کرد و با شیطنت گفت...
- دوست دختر،پسرا از این کارا میکنن دیگه؟!...
دردا که ز هجران تو اي جانِ جهان خون شد دلم و دلت نه آگاه از من...
شرمزده نگاهش کردم...
حس میکردم از گونه هایم آتش بیرون میزند...
حتی انگار قدرت حرف زدن هم نداشتم...
بر خلاف آنچه که از دلم میگذشت...
عقلم روي زبانم آمد...
- آقا امیرعباس این کارتون درست نیست...
کمی جلوتر آمدو شانه هایم را گرفت...
و پیشانی اش را روي پیشانیم گذاشت...
" - میدونم محیا...
میدونم...
اما دلم عجیب تنگت بود...
من قبلا طعمتو چشیدم...
برام سخته کنترل کردن احساساتم...
منو ببخش باشه؟"!...
romangram.com | @romangram_com