#بغض_محیا_پارت_495

امیرعباس سري تکان داد و پشت سر ساحل به سمت در رفت...

تا ماشین را نشانش دهد...

عمه نگاهی به من انداخت و سرش را بلند کردبه سمت آسمان...

- اي خدا این بچه ي منم سرو سامون بگیره...

دیگه غمی ندارم...

و درباره خیره ي من شد و آهی کشید...

لب فشردم تا لبخندم جمع شود...

که مادر تشر زد با نگاهش...

و همین بس بود تا با اجازه اي بگویم و به اتاقم بروم...

تا بیشتر از این به قول ساحل تابلو بازي در نیاورم...

میان راه نفسی گرفتم ...

و نمی دانستم این همه تپش براي چیست...

که صداي جیغ جیغ ساحل میان راه پله می آمد...

برگشتم به سمتشان و دیدم که ساحل...

به گردن امیرعباس آویزان شده و تند تندتبریک میگوید...

و بوسه میزند به روي گونه اش...

و امیرعباس باآن لبخند روي لبش ...

و دستی که آرام خواهرش را در بر گرفته بود...

برایم زیباترین صحنه ي دنیا بود...

دروغ چرا...

حسودي کردم به ساحل...

عجیب هوس آغوشش به سرم زده بود...

و این دل انگار منتظر تلنگري بود تا بی حیا شود...

کمی سرم را تکان دادم و به سمت بالا رفتم...

جلوي در که رسیدم با صداي امیرعباس ...

که نامم را آرام صدا میکرد،به سمتش برگشتم...

با دیدنم قدم تند کرد به سمتم و دستم را گرفت و با ضرب داخل اتاق کشید...


romangram.com | @romangram_com