#بغض_محیا_پارت_494

نیم نگاهی به من انداخت ...

که من سرخ شدم و سرم را پایین انداختم...

که ساحل تنه اي زد...

- خاك...

یعنی خاك...

خیلی تابلویی...

چپکی نگاهش کردم...

که ادامه داد...

- قشنگ معلومه اوکی شدید...

ا چشمان گرد نگاهش کردم...

و امیرعباس روبه مادرش کرد و گفت...

- مادر شب شام نزارید...

من ماشین خریدم شب همگی شام بریم بیرون دور هم...

عمه خوشحال شدند و گفت...

- واقعا...

مبارکت باشه مادر...

ایشالا چرخش بچرخه...

و به نوبت مادرم و زن عمو ها هم تبریک گفتند...

که ساحل کنجکاو پرسید...

- حالا چی هست ماشینت داداش...

که اینهمه بابت شیرینی میخواي خودتو به خرج بندازي...

امیرعباس لبخندي زد...

و لپش را کشید با دو انگشت و بوسید...

- لکسوز،خوشگل خانوم...

ساحل با دهان باز کمی خیره ي امیرعباس شد...

و یکدفعه از جا پرید و به سمت در رفت...

- واااي کجاست که برم ببینم...


romangram.com | @romangram_com