#بغض_محیا_پارت_493

چه کسی فکرش را میکرد...

اول صبح کسل کننده اي مثل امروز...

چنان شیرین شود برایم...

وارد خانه که شدیم سعی کردم خنده ي مسخره ي روي لبم...

که انگار بند نمی آمد را جمع کنم تا بند را به آب ندهم...

گرچه همینقدر هم شک برانگیز بود که با هم وارد خانه میشدیم...

ساحل در را برویمان باز کرده بود...

و از همان دم در داشت بانگاهش مرا میخورد...

بعد هم نوبت عمه و مادر رسید...

و وقتی امیرعباس رو به نعیم کرد و گفت...

ماشین را از دم دانشگاه من بیاورد ...

کله اش شبیه علامت سوال شده بود...

خیلی گرمم بود و با لبه چادرم خودم را باد میزدم...

و این عجیب نبود در سردترین موقع سال؟!...

مادر نیم نگاهی کرد...

- وااا محیا چرا خودتو باد میزنی،گرمته؟!...

- آره مامان...

بی زحمت یه لیوان آب خنک میدي؟!...

با شک لیوانی از یخچال برایم پر کرد و دستم داد...

و همانطور مرموز به نگاهش ادامه داد...

با تعجب صدایش کردم...

- مادر؟!...

چیزي شده؟!...

از جا پرید...

- نه نه...

چی شده...

امیرعباس یااللهی گفت و وارد شد...


romangram.com | @romangram_com