#بغض_محیا_پارت_492

بهم فرصت میدي تا دل و عقلتو با هم مال خودم کنم"...

خندیدم و گفتم...

- بله،با کمال میل...

ابرویی بالا انداخت...

- گرچه از اول مال من بودي...

فقط میخوام باورت بشه...

و چشمکی زد...

حرصی نگاهش کردم...

و گفتم...

- نگفتم؟!...

شما خیلی از خودت مطمئنی...

"- اره از هیچی اینقدر تو زندگیم مطمئن نبودم...

از خودم مطمئنم که از اولم مال من بودي...

حالا یکم من خنگ بودم اولش نفهمیدم...

بعدش تو خنگ شدي نفهمیدي...

حالا وقتشه عاشق شیم...

صادق شیم...

محیا بسه...

باشه؟"!...

چشم روي هم گذاشتم و با تمام وجود گفتم...

- باشه...

- پس الان رسما دوست دختر من شدي شما،خانم محترم...

پقی زیر خنده زدم...

و باز هم از همان نگاه هایی کرد که دلم را آب میکرد...

و راه افتاد،تا خانه حرفی نزدیم...

انگار داشتیم شیرینی حرف هایی که میانمان رد و بدل شده بود ...

را زیر زبانمان مزه میکردیم...


romangram.com | @romangram_com