#بغض_محیا_پارت_491
انگار دلم به اندازه یک عمر عاشقی طلب داشت از مرد رو به رویم...
ولی باید حرفم را میزدم...
دلم آرامش میخواست...
- آقا امیرعباس...
- جانم...
واااي انگار قصد جانم را کرده بود...
- من فرصت میخوام...
ادامه دادم...
- چطور بگم...
شما خیلی تندي...
میان حرفم پرید...
- به جفتمون فرصت بدیم؟!...
میخواي دوست پسرت باشم؟!...
لب گزیدم از صراحت کلامش...
خندید...
- تو ازم میخواي دوست پسر زنم باشم؟!...
" - چطور بگم من مطمئن نیستم بتونم ادامه بدم با شما...
بعضی موقع ها...
یعنی چطور بگم؟"!...
نگاه کرد آنچنان عمیق و عاشقانه...
که قسم میخورم آن لحظه دنیا مال من شد انگار...
که قسم میخورم آن لحظه دنیا مال من شد انگار...
" - محیا...
من میخوامت...
میفهمی؟!...
میخوامت...
هر چی تو بگی...
romangram.com | @romangram_com