#بغض_محیا_پارت_490
- شما خیلی از خودت مطمئنی...
- چی بگم وقتی طاقت بی محلی منو نداري...
چه برسه به دوري...
به سمتم نگاه کرد...
"- خسته شدم محیا...
خسته از این همه کش مکش...
خسته ام از اینکه با تمام وجود بخوامت...
و نگاه کردنم بهت حروم باشه"...
کنار خیابان پارك کرد...
- منکه بدجور میخوامت...
توام منو بخواه،لطفا...
دلم پایین ریخت این مرد مغرور من بود؟!...
امیرعباسی که التماس کردم شبش را با من بگذراند؟!...
همان که دستور میداد و حکم میکرد؟!...
حالا از محیا خواهش می کند براي خواستنش...
احمق بودم اگر پسش میزدم...
لب گزیدم و سرم را پایین انداختم...
نگاهش مثل تیر تو قلبم فرو میرفت...
- سکوتت و بزار به حساب رضایت و شرمت یا نخواستنم؟!...
هول زده گفتم...
- نه نه...
مگه میشه شما رو...
هییععع...
دستم را جلوي دهانم گرفتم...
که صداي خنده اش بلند شد...
سرم را پایین انداختم...
و لعنتی اي فرستادم به احساساتی که انگار دیگر کنترلش از دستم در رفته بود...
romangram.com | @romangram_com