#بغض_محیا_پارت_489

میان حرفش پریدم...

" - از تهدید خسته نشدي پسر عمه؟!...

چرا باید به حرف شما گوش بدم...

بالاخره منم مثل همه حق دارم زندگی کنم...

و آینده داشته باشم حتی ازد"...

میان حرفم پرید با نگاه پرخون و برنده اش...

ٖ◌ چو مهمان خراباتی به عزت باش با رندان که درد سر کشی جانا گرت مستی خمار آرد بقیه ي حرفم را خوردم و نگاه گرفتم...

- خجالت نکش،ادامه بده...

هر حد و مرزي رو رد میکنی...

اصلا نمی فهمی چی میگی...

و آرام با خودش زمزمه کرد...

- هههه ازدواج کنم ..انگار من مردم...

میان آنهمه حس متضاد چیزي به شیرینی عسل زیر زبانم مزه داد با این حرفش...

که لبخندم پنهان نموند از دیدش...

انگار او هم کمی آرام شده بود...

- محیا...

آرام گفتم...

- بله...

- هنوزم منو میخواي؟!...

با چشمان گرد مات حرف بی مقدمه اش شدم...

به رو به رو نگاه کرد...

- جواب نداشت سوالم؟!...

- چی بگم؟!...

دنده را عوض کرد...

- حرف دلتو...

گرچه چشات داد میزنه...

حرصی نگاهش کرد...


romangram.com | @romangram_com