#بغض_محیا_پارت_488
نگاه عاقل اندر سفیهی کرد...
- کی تا حالا چیزي از کسی قرض گرفتم...
که حالا بخوام ماشین قرض بگیرم...
هییعع یعنی این ماشین چند صد میلیونی مال خودش بود...
آرام کفتم...
- مبارك باشه...
خیلی قشنگه...
آمدم سکوت کنم اما باز هم کنجکاوي دلم را ناآرام میکرد...
- میگم اسمش چیه؟!...
بی آنکه نگاهم کند،گفت...
- لکسوز...
لبی کج کردم براي قیافه اي که گرفته بود در دلم...
" تازه به دوران سیده اي" نثارش کردم...
خودش با خشم فرو خورده و خاصی گفت...
- دیدم تو ماشین مدل بالا دوست داري...
گفتم بخرم که واسه من با بی ام وِ نیاي جلو در...
لبی فشردم...
او داشت به من توهین میکرد؟!...
منظورش این بود که آهن پرست بودم؟!...
با حرص چشمی ریز کردم ...
و رو گرداندم و به بیرون خیره شدم...
ببین منو محیا...
استادت آدم خوب...
با شخصیت...
عاقل...
اصلا هر چی...
اما یه دفعه دیگه تنها باهم ببینمتون"...
romangram.com | @romangram_com