#بغض_محیا_پارت_487
خیلی طبیعی با استاد دست داد...
- ممنونم...
من هم بسیار خرسند شدم از ملاقاتتون...
رو به من کرد...
همان لحن جدي و محکمش...
- محیا جان ماشینت رو بزار همینجا...
میگم نعیم بیارش...
و رو به استاد کرد...
- اگر جایی تشریف میبرید برسونیمتون...
استاد لبخندي زد و گفت...
" - البته اگر زحمتی نیست خیابان رو به رو ماشینم پارك هستش...
قرار بود محیا خانوم زحمتشو بکشه...
ولی افتاد گردن شما"...
و من هنوز قفل محیا جان گفتن امیرعباس بودم...
محیا جان؟!...
انگار زیادي حرف هاي استاد را جدي گرفته بود...
راستی استاد واقعا انسان عجیبی بود...
مگر الان امیرعباس دقیقا رقیبش محسوب نمیشد؟!...
و چقدر با زکاوت کارش را با من به امیرعباس توضیح داد تا حساس نشود...
ماشین را قفل کردم و همراهشان شدم...
به آن طرف خیابان رفتیم ...
و من متعجب زل زدم به ماشین مدل بالایی که امیرعباس سوار میشد...
قدم تند کردم و سوار شدم...
استاد را رساندیم...
و با اینکه استاد به طور غیر مستقیم شفاف سازي کرده بود برایش...
باز هم مضطرب بودم،اما کنجکاویم نگذاشت ساکت بمانم...
- میگم پسرعمه ماشین مال کیه؟!...
romangram.com | @romangram_com