#بغض_محیا_پارت_486

یعنی اینقدر تابلو بود اضطرابم...

پیاده شدم و روبه امیرعباس سلام کردم...

که با اخم غلیظش سري تکان داد برایم...

کف دستانم عرق کرده بوداز شدت استرس...

گرچه میدانستم انقدر مودب هست...

که عصبانیتش را نشان ندهد و خودش را کنترل کند...

نگران نگاه کردم به دستی که در دستان استاد گذاشت...

بی آنکه لبخندي بزند...

اما استاد انگار تمام صورتش میخندید...

رو به امیرعباس کرد...

- افتخار آشنایی با کی رو دارم؟!...

امیرعباس نیم نگاهی به من انداخت ...

رو به استاد کرد...

- پسر عمه ي محیا خانوم هستم...

و اگه اشتباه نکنم شما باید استاد محیا باشید...

استاد لبخند کمرنگی زد...

"- این خیلی خوبه که خانواده محیا در جریان کارهاش قرار می گیرند...

واقعا متعجب شدم از اینکه منو شناختید...

واقعا خوشحالم بالاخره کسی رو ملاقات کردم ...

که محیا خانوم بهش علاقمنده...

بالاخره بعد از مدت ها تو چشاي یه نفر عشق رو دیدم...

و از این بابت بسیار خوشحالم"...

متعجب نگاه کردم به استاد...

او چه میگفت؟!...

اصلا از کجا اینقدر از علاقه ام به امیرعباس مطمئن بود...

در حالی اولین بار بود میدیدش...

امیرعباس اما بی آنکه متعجب شود...


romangram.com | @romangram_com