#بغض_محیا_پارت_485

" -همین خیابون بالایی...

البته اگه براي اونی که اونقدر تو دلت جاش بزرگه...

که باعث شد حتی یک ثانیه به من و علاقم...

به چشم یک رابطه ي عاطفی نگاه نکنی...

مشکلی نداشته باشه"...

رنگم پرید چه میگفت...

لبخند شیرینی زد...

- چه قشنگ جواب معماهاي تو سرم حل میشه،محیا...

تکان سختی خوردم...

- متوجه منظورتون نمیشم...

لبخندي زد دوباره...

- یعنی میخواي بگی اونیکه با توپ پر...

داره میاد سمت ماشین تو دلت جایی نداره؟!...

چیزي مثل حباب در دلم ترکید...

نکند امیرعباس باشد...

حتی جرات نگاه کردن به رو به رو را نداشتم...

چشم هایم را روي هم فشردم...

و به روبه رو نگاه کردم بالاخره با هر سختی اي بود...

خودش بود...

خودش بود که به سمتمان می آمد...

نمی دانستم چه کنم...

نمی دانستم...

تنها کاري که توانستم انجام بدهم...

محکم فشردن دستم دور فرمان بود...

با رسیدنش کنار ماشین بدنم را هم منقبض کردم...

که صداي استاد داخل گوشم پیچید...

- نگران نباش محیا مشکلی پیش نمی یاد...


romangram.com | @romangram_com