#بغض_محیا_پارت_484

- سلام استاد...

- سلام محیا خانوم...

اجازه هست؟!...

لب فشردم...

- البته...

البته،بفرمایید...

و کیفم را برداشتم...

در ماشین را باز کرد و نشست...

با همان لبخند شیک روي لبش گفت...

"- یادمه گفتی نمی تونی به رابطه با من ادامه بدي...

اما نگفتی که دیگه دوست نیستیم...

که اینطوري من شدم جن و تو بسم ااﷲ"...

لبم را گاز گرفتم...

این حرف و نزنید...

" - فکر کردم میتونیم دوست باشیم...

گرچه براي من با وجود علاقه اي که بهت دارم سخته...

اما نشدنی نیست...

آخر هفته تولدمه...

خوشحال میشم بیاي"...

لبخندي زدم...

- چه خوب تولدتون مبارك...

به روبه رو خیره شده گفت...

- سختت نمیشه که منو تا ماشینم برسونی...

نگاهش کردم ودر کمال تعجب دیدم ...

هنوز روبه رو را نگاه میکند...

- البته ،کجاست ماشینتون...

- همین خیابون بالایی...


romangram.com | @romangram_com