#بغض_محیا_پارت_483

کنار ساحل نشستم...

تک خنده اي کرد...

- اونم داره میخورتت با نگاهش...

ماشالا جفتتون اینکاره اید...

به سمتم نگاه کرد عمیق تر...

- چرا لجبازي رو کنار نمی زارید...

وقتی دارید له له میزنید واسه هم...

لب فشردم...

حرف حساب که جواب نداشت...

جانم برایش میرفت و سکوت میکردم...

و از کنارش میگذشتم...

کم کم هم از جا بلند شدند و شب بخیر گفتند...

منهم بلند شدم و به سمت اتاق خوابم رفتم...

و تا چند روز تو سرم اکو میشد صداي ساحل...

که براي یکدیگر له له میزنیم و اما رد میکنیم...

احساساتی که داشت میکشت حداقل مرا...

از آن روزها بود که باز هم کلافه و بی حوصله بودم...

و چقدر زیاد شده بود تعداد این روزها در زندگیم...

امروز سوگند هم نبود که کمی از عصبانیتم را سر اون بیچاره خالی کنم...

چند روزي میشد که امتحانات تموم شده بود...

و براي انتخاب واحد به مشکل برخورد بودم...





و حسابی توپم پر بود ..با حرص سوار ماشینم شدم و کیفم را روي صندلی شاگرد شوت کردم...

پوفی کشیدم که تقه اي به شیشه خورداز جا پریدم ...

و با دیدن استاد لبخند زورکی اي روي لبم نشاندم...

و شیشه را پایین کشیدم...


romangram.com | @romangram_com