#بغض_محیا_پارت_482

خودم را جمع و جور کردم...

و چیزي نگفتم،چه میگفتم ؟!...

مثل جوابی که به استاد دادم پرت و پلا و دروغ ببافم؟!...

"- دیگه سرزنشت نمی کنم محیا...

چون عشق و شناختم...

میدونم از بین رفتنی نیست...

حالا هر کاریم که کرده باشه...

و هر بلاییم که سرت بیاد"...

لبخندي زدم به کسی که از خواهر نزدیک تر بود و عاشق...

عاشق پاره ي تن من...

و آنقدرشیرین عشق مرا درك میکرد...

- خوبه که کنار محسن حالت خوبه...

غمگین نگاهم کرد...

- اما اصلا خوب نیست که لبخنداي مصنوعی رو لبات ببینم...

و انگار ساحل امشب عزمش را جزم کرده بود تا اشکم را روان کند...بغضم را قورت دادم و سینی چاي را پر کردم...

و تعارف کردم...

میدانستم بعد از غذا داخل چایش زنجبیل میخورد...

خم شدم...

بی آنکه نگاهم کند لیوانی چاي برداشت...

با صداي از ته چاه در آمده گفتم...

- آقا امیرعباس این مال شماست...

لیوان چاي را سر جایش برگرداند...

وبه چشمانم خیره شد...

به لیوان چاي اشاره کردم و آرام لب زدم...

- داخل این براتون زنجبیل ریختم...

انگار نگاه خیره اش دنیایم را تکان میداد ..لبخند کمی زد و چاي را برداشت...

وچقدر شیرین بود سنگینی نگاهش پشت سرم...


romangram.com | @romangram_com