#بغض_محیا_پارت_481
مثل اینکه از قصد نگاهم نمیکرد...
ساحل پهلویم را نیشگون گرفت واز جا پریدم...
کنار گوشم گفت...
- خوردي داداشمو...
قرمه بخور بهتره...
و خنده ي نمکینی کرد...
انگار عادتم شده بود تا مرا ببیند...
توجه کند به من...
یا حتی به قول مینا گیر بدهد...
اینطور با بی توجهی اش دلم آتش میگرفت...
برعکس همیشه اصلا دوست نداشتم به اتاقم بروم...
دوست داشتم بمانم تا وقتی که هست...
حتی چند بار کنایه ي ساحل و نگار را به جان خریدم...
که گفتند عاشقم و انگار در این دنیا نیستم...
داوطلب شدم تا به همراه ساحل ظرف ها را بشورم...
غرق افکارم بودم ...
افکاري که پر بود از امیرعباس...
که با صداي ساحل انگار به زمان حال پرتاب شدم...
- هنوزم دیوانه وا میخوایش؟!...
زیر لب گفتم...
- چی میگی ساحل؟!...
و می دانستم چه میگوید...
خوب می دانستم...
از گوشه ي چشمش نگاهم کرد...
- امیرعباس و میگم ...
هنوزم چشات داد میزنه که میخوایش...
خودم را جمع و جور کردم...
romangram.com | @romangram_com