#بغض_محیا_پارت_480

فیلم که تمام شد کنار هم نشستیم و شام خوردیم...

انگار چند وقتی بود که دوباره خانواده شده بودیم...

هیچ غذایی برایم از قرمه شبزي خوشمزه تر نبود...

آنهم در کنار عزیزانم...

نگاهی به ساحل و محسن کردم...

که به قول نعیم گنجشک شده بودند و در یک بشقاب غذا میخوردند...

نگاه چرخاندم رو به آقاجون که در سکوت آرام شامش را میخورد...

و آرامشی که در چهره اش بود انگار به وجود من تزریق میکرد...

حامی ترین حامی دنیا...

مادر و عمه مثل همیشه کنار هم بودند...

و هر یکی دوقاشق چند کلمه اي هم با هم صحبت میکردند...

نعیم و نگار و دانیال و دریا هم مثل همیشه...

تو سر و کله هم میزدند و شوخی میکردند...

و حتی سر شام هم یکدیگر را رها نمی کردند...

عمو ها و زن عموها هم انگار دنیایشان خلاصه بود در شیطنت هاي همین چهار نفر...

که چنان با لذت چشم دوخته بودند به فرزندانشان...

لبخندي زدم و خودم را نگه داشتم تا به رو به رویم نگاه نکنم...

و چشمانم فریاد نزند انتظارش را...

تا التماس نکند به مرد روبه رویش براي جرعه اي محبت...

لب فشردم،لعنت به دل و چشمی که نمی توانست دست بردارد...

به قصد نیم نگاهی چشم رویش گرداندم...

و انگار تمام من پر بود از مرد روبه رویم...

انگار تمام من پر بود از مرد روبه رویم...

که با آن اخم هاي درهمش آرام غذا میخورد...

چقدر دلم میخواست تا او هم نگاهم کند...

تا نگاه گره بزنیم...

دل که نشد انگار...


romangram.com | @romangram_com