#بغض_محیا_پارت_479
و یکراست خودم را روي تخت انداختم...
وچه حسی خوشایندتر از خواب بود؟!...
با رخوت در جایم جا به جا شدم و موبایلم را روشن کردم...
به ساعت نگاهی انداختم...
هشت شب بود...
و بیشتر از آنکه براي این همه ساعت خوابیدنم تعجب کنم...
از تماس نگرفتن امیرعباس متعجب شدم...
انگار میخواستم دائما سمتم بیاید و نازم را بکشد...
پوفی کشیدم و آبی به سر و صورتم زدم و پایین رفتم...
همه پایین نشسته بودند و دور هم فیلم میدیدند...
سلامی کردم و جواب شنیدم از همه...
کنار ساحل روي مبل نشستم...
و دانه اي تخمه از کاسه اش برداشتم...
همانطور که خیره ي تلویزیون بود روي دستم زد...
خنده اي کردم و منهم به تلویزیون خیره شدم...
اما تمام حواسم به امیرعباسی بود که کنار دانیال و محسن نشسته بود...
و سرش داخل موبایلش بود...
و حتی به خود زحمت نداده بود ...
سرش را بلند کند و جواب سلامم را دهد...
حرصی شده بود...
وصدایی از درونم فریاد میزد...
" تو که تمام وجودت در طلب اونه چرا اینهمه ناز و ادا میاي"...چشم از موبایل برداشت و نگاهش گره خورد به نگاهم...
سرش را به معنی چیه تکان داد...
و من هول زده لب زدم...
- هیچی...
و حتی شهامت زیر چشمی نگاه کردن را هم از خود گرفتم...
شب و تنهایی و چشمان بیخواب جنون انتظار از و جان بیتاب...
romangram.com | @romangram_com