#بغض_محیا_پارت_478
من دارم میمیرم...
خنده اي کرد...
خنده اي کرد...
- اي به چشم مهمون تو دیگه...
خندیدم اما اونقدر کمرنگ ...
که به گمانم حتی در چهره ام نقشی هم نینداخت...
- باشه بابا برو...
دستش را گرفتم و از دانشگاه بیرون آمدیم...
و به سمت پیاده رو رفتیم...
با نا امیدي گفت...
- اي تو روحت ماشین نیوردي؟!...
- نخیر تنبل خانم گفتم یکم آب کنی...
- اي بابا شانس ما رو تو رو قرآن...
امروز از دنده ي چپ پاشده...
خنده ي کمی کردم...
می دانستم زیاده روي کردم...
- ببخشید اثرات بی خوابیه...
دست دور گردنت انداخت...
- عیب نداره یه دوست خل و چل که بیشتر نداریم...
قهوه و شوخی هاي بامزه سوگند باعث شد...
کمی از کسالتم برطرف شود...
اما هنوز میمردم براي ثانیه اي خواب...
از جا بلند شدم و رو به سوگند کردم...
- سوگند جان من میرم خونه میاي؟!...
با دستانش دهانش را پاك کرد...
- نه تو برو منم از همینجا با مترو میرم...
سري تکان دادم و بی آنکه زنگ بزنم راهیه خانه شدم...
romangram.com | @romangram_com