#بغض_محیا_پارت_477
تا اون دانشگاه صاحب مردت بدونه طرف ناموس کسی نیاد...
برو تو...
بی حوصله تر از آن بودم که بخواهم کل کل کنم و سوار ماشین شدم...
بند پایی که به دست تو بود تاج سر است ٖ◌ من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر به دانشگاه رسیدیم و از ماشین که پیاده میشدم...
گفت...
- تموم شد تماس بگیر میام دنبالت...
از گوشه ي چشم نگاهش کردم...
- نه نمیخواد...
گفتم میخوام با دوستم برم بیرون...
کلافه و عصبی پوفی کشید...
- هر وقت خواستی تشریف بیارید خونه زنگ بزن...
و اجازه حرف دیگري را به من نداد و رفت...
سلانه سلانه به سمت کلاس رفتم...
برگه را پر کردم...
انگار یک رباط برنامه ریزي شده بودم...
از همان روزهایی بود که اخلاق گندم احتمالا گند میزد به همه چیز...
از سر جلسه بیرون آمدم و دیدم سوگند منتظر من ایستاده...
کنارش رفتم و سلام دادم...
و او برعکس انگار زیادي سرحال بود...
- به به خانوم خانوماي درس خون...
قیافت داره داد میزنه دیشب نخوابیدي و پدر خودتو درآوردي...
روي شانه ام زد - ..بابا اینا همش الکیه عاقبت هممون خاکه...
چپکی نگاهش کردم...
- میزاري سلام بدم یا تا صبح میخواي حرف بزنی...
قیافه مسخره اي به خودش گرفت...
- اوه چه عصبانی...
- حرف نزن بیا بریم یه جا قهوه بخوریم...
romangram.com | @romangram_com