#بغض_محیا_پارت_476
موبایلم را به سمتم پرت کرد...
- زنگ بزن...
با چشمان گرد شده نگاهش کردم...
او کی مبایلم را برداشته بود؟!...
پوزخندي زد...
"- یکم خلاقیت به خرج بده ...
دومین رمزي که زدم وا شد...
تاریخ تولدم بود دیگه نه؟"!...
لب گزیدم...
- به چه اجازه اي دست به موبایلم زدید؟!...
نزدیک آمد ...
و انگشت به قلبم زد...
- اینجات مال منه...
و انگشتش را به سمت سرم برد...
- و اینجا هم همینطور...
اجازه بالاتر از این؟!...
لعنتی زیر لب گفتم و از در بیرون زدم...
پشت سرم آمد...
دزدگیر ماشین را زد...
- بشین تا بیام...
با حرص گفتم...
- خودم میرم...
- لازم نکرده خودت بري...
معلوم نیست با کی بر میگردي...
تن صدایم را بالا بردم...
- بس کنید...
- برو تو بشین...
romangram.com | @romangram_com