#بغض_محیا_پارت_475
لیوان چاي را در سینک رها کرد...
و صورتم را میان دستش گرفت...
- کی؟!...
بردیا؟!...
لبم را گاز گرفتم از بی دقتی اي که کردم...
" - شوهرت بودم تا حالا اسممو خالی خالی بی پیشوند و پسوند صدا نکردي...
چیکار کرده که شده واست بردیا"...
و بردیایش را با حالت مسخره اي کشید...
لحنش آرام بود...
اما...
کنار گوشم آمد و زمزمه کرد...
" - محیا من روانی میشم اسم کس دیگه جز من رو زبون و فکرت بیاد...
آتیشت میزنم هم تو رو هم خودمو"...
با چشمان گرد شده نگاهش کردم...
- شما دیوونه شدید...
رهایم کرد...
و پوزخندي زد...
- جوابتو یکبار گرفتی ازم مگه نه؟!...
بعد امتحان میام دنبالت...
جوابتو یکبار گرفتی ازم مگه نه؟!...
بعد امتحان میام دنبالت...
گفتم که این سري نیام،چیزي رو ببینم که نباید"...
ذهنم جرقه زد پس دیروز کار مهمش دنبال من آمدن زیر باران بود...
- ا...
میخوام با سوگند برم بیرون نهار،خودم میام...
- لازم نکرده...
ماشینم نمی بري...
romangram.com | @romangram_com