#بغض_محیا_پارت_474
که تمام روح و جانم بود و این واقعیتی بود اجتناب ناپذیر...
نگاهی به ساعت انداختم شش صبح بود...
کتابم را بستم و کش و قوسی به بدنم دادم...
حسابی خسته و خواب آلود بودم...
دوش سرپایی گرفتم تا حالم جا بیاید...
زیادي کسل و بی اعصاب بودم...
بی حوصله پایین رفتم هنوز کسی نیامده بود براي صبحانه...
حق هم داشتند تازه هفت هم نشده بود...
چاي آماده کردم و خوردم تا کمی از رخوتم گرفته شود...
چشم هایم تار میدید کمی بهم زدم تا دیدم طبیعی شود...
که امیرعباس را در چهار چوب در دیدم...
متعجب چند بار پلک زدم...
نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت...
- منم...
خواب نیستی...
و پوزخند مسخره اش روي اعصابم بود...
چایم را از دستم گرفت و جوعه اي نوشید...
- کجا،بودي حالا؟!...
و من کفري شده از لحن صحبتش...
با کمی تندي نگاهش کردم...
- کجا؟!...
دانشگاه، امتحان دارم...
ابرویی بالا انداخت...
- آهان بعدش اردویی چیزي نداري استادتون مسئولیت ایاب و ذهاب و مراقبت و به عهده بگیره؟!...
با حرص نگاهش کردم...
- بردیا آدم محترمیه...
انگار آتشش زده باشند...
romangram.com | @romangram_com