#بغض_محیا_پارت_473

این بار که مال من میشی اوقات تلخی توش نباشه...

بهت فرصت دادم دلت باهام صاف شه...

جوابم اینه که با بی ام وِ جلو در پیاده شی؟"!...

توي گوش خودش زد و نعره زد...

- جواب من بی غیرت اینه؟!...

هینی از ترس کشیدم...

- ا...

اشتباه میکنی...

به خدا اشتباه میکنید...

انگشت روي بینی اش گذاشت...

"- ششش...

ششش...

نمی خواد واسه من توضیح بدي...

هیچی نمی خواد بگی"...

و بی درنگ از در بیرون رفت...

و در را پشت سرش کوبید...

تو همان عطرگل یـاس و نسیم سحرے كہ اگر صبح نباشے نفسے در من نیست ...

حس بدي داشتم و نمی دانستم چطور هضمش کنم...

از طرفی دوستش داشتم با تمام منم هایش...

قلدري هایش...

و بدخلقی هایش...

از طرفی هم نمی توانستم کنار بیاییم با رفتار ضد و نقیضش...

با تحقیر هایش و اجبارهایی که با منت روي سرم میگذاشت...

گران آمده بود حرف هایش براي من...

اما شک نداشتم بردیا را دیگر نباید وارد بازي مسخره دلهایمان کنیم...

بی حوصله دوش گرفتم و کتابم را باز کردم...

امتحان داشتم و نمی خواستم عقب بمانم ..به اندازه کافی از اندگی عقب افتاده بودم با فکر کردن به امیرعباس...


romangram.com | @romangram_com