#بغض_محیا_پارت_472

خنده اي عصبی که مرا ترساند...

خیلی هم می ترساند...

- استادت علاوه بر استادي سرویس ایاب ذهاب دانشجوها رو هم به عهده گرفتن...

چه استاد خوبی...

جلوتر آمد...

چانه ام را میان انگشتانش گرفت...

- صنمت باهاش چیه؟!...

یکه خورده نگاهش کردم...

آباژور را برداشت و روي دیوار کوبید...

و نعره زد...

- صنمت باهاش چیه؟!...

صداي در زدن عمه انگار فرشته نجاتم بود...

صداي در زدن عمه انگار فرشته ي نجاتم بود...

" - امیرعباس مادر بیا بیرون...

بیا بیرون...

آروم بعدا با هم حرف میزنید مادر...

الان عصبانی هستی...

امیرعباس جان"...

امیرعباس با تن صداي کنترل شده اي گفت...

" میام مادر شما برید...

حرف بزنم میام...

برید لطفا...

برید"...

و نگاهی به من انداخت که پاهایم را در شکم جمع کرده بودم ...

و روي تخت مچاله شده بودم...

" - بهت کاري نداشتم...

خواستم اینبار اجبار نباشه...


romangram.com | @romangram_com