#بغض_محیا_پارت_547

همانطور بغ کرده راه خروج را در پیش گرفتم...

می دانستم اصلا مسئله مهمی نیست...

اما دلم لوس شدن می خواست...

بازویم را گرفت و سمت خود کشید...

و در آغوشم کشید و روي سرم را بوسید...

- عزیز دلم تو اخلاق منو میدونی دیگه...

اخم کردن نداره که...

گونه ام را بوسید وبا همان اخم گفتم...

- من اخم نکردم...

نگاهم کرد و بی آنکه اهمیتی به حرفم بدهد...

- محیا دیگه با این لحن با من صحبت نکن،باشه؟!...

نگاهش کردم که دماغم را گرفت...

" - آخه کوچولو اگه من زود بچه دار میشدم...

الان دخترم همسن تو بود...

آدم با باباش اینجوري حرف میزنه؟"!...

حرفش برایم تلخ بود...

با حرص نگاهش کردم...

- شرمنده دیگه باهاتون اینجوري حرف نمیزنم باباجون...

خنده اش بلند شد...

- اینم از فواید زن کوچولو داشتنه...

بیا بریم پایین زشته همه پایینن...

سري تکان دادم و کنارش به راه افتادم...

امیرعباس هم خوشحال شد ...

وقتی گفتند که عروسی خواهرش بیست روز دیگرست...

و رو به محسن گفت هر کمکی خواست بگوید...

و در جواب عمه براي تعیین روز عقدمان گفت...

- والا مادرم من نظرم اینه که عقد و عروسی رو با هم بگیریم...


romangram.com | @romangram_com