#بغض_محیا_پارت_470

" نکند دیده مرا با بردیا "بردیایی که تمام من احترام بود نسبت به او و نکند...

واي نکند...

در اتاقم را با ضرب باز کرد...

و با دست اشاره کرد داخل شوم...

داخل اتاق شدم در حالی که از استرس کف دستانم عرق کرده بود...

چشمانش مرا می ترساند...

و ازآن بیشتر آرامشش...

آرامشی که همراه خودش انگار یک طوفان بزرگ داشت...

طوفانی که همیشه زندگیم را تکان داده بود...

منتظرحرف زدنش روي تخت نشستم...

بی آنکه حتی جرئت داشته باشم حرفی بزنم...

ده دقیقه اي بود که سکوت کرده بود و سیگار میکشید...

سیگاري که دودش بدجور روي اعصابم بود...

اصلا براي چه باید بترسم من که "کاري نکرده بودم"...

و دلم از تو اعماق وجودم فریاد میزد...



کردي...

کردي...

چشمانم را بستم...

لب فشردم...

- آقا امیرعباس...

با ضرب به سمتم برگشت...

و بی هوا از جا پریدم...

و از خودم تعجب کردم...

و در دل لعنتی فرستادم به محیاي بزدل و ترسو...

ادامه دادم...

ادامه دادم...


romangram.com | @romangram_com