#بغض_محیا_پارت_469

سلام...

نگاه خیره اش هنوز رویم بود...

به سمتم آمد و من ناخودآگاه عقب رفتم...

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است ٖ◌ من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر عمه با شنیدن صداي در دستانش را خشک کرد و بیرون آمد...

زمانی رسیدکه امیرعباس روي صورتم خم شده بود...

و انگشت اشاره اش را جلوي صورتم گرفته بود...

- محیا بهت گفته بودم...

گفته بودم...

که جیغ عمه صدایش را قطع کرد...

" - خاك تو سرم امیرعباس این چه کاریه؟!...

به صاحب اسمت قسم دست بهش بخوره دیگه اسمتم نمیارم"...

امیرعباس کمرش را صاف کرد...

و نگاهی به عمه کرد...

- مادر من کی خواست دست بلند کنه...

یه کم حرف دارم فقط...

و رو به من که همانطور دستانم را حائل بدنم کرده بودم تا زمین نیوفتم،کرد ...

و دستش را پشتم گذاشت و آرام به سمت بالا هولم داد...

بالا...

زود...

که عمه دوباره جیغ زد...

- خاك به سرم امیرعباس...

انگار که کلافه شده بود...

به سمت مادرش برگشت...

- مادر کاریش ندارم...

حرف میزنم فقط...

و دستم را کشید و از پله ها بالا رفتیم...

و من در سرم تنها یک جمله می چرخید...


romangram.com | @romangram_com