#بغض_محیا_پارت_468

از همان ها که جذابیتش را هزار برابر میکرد...

و دل هر دختري را به جز من میلرزاند...

- آدمها در قبال احساسی که در درونشون هست مسئولن محیا...

و حرفش انگار درون من جنگ به پا کرد...

من در قبال احساسی که به امیرعباس در دل داشتم،مسئول بودم و اصلا وجودش را نهی میکردم؟!...

سنگینی حرفش انگار زبان منهم کوتاه کرده بود...

که تا رسیدن به مقصد حرفی نزدم...

به خانه که رسیدیم با دو خودم را به داخل خانه رساندم...

و تضاد گرماي ماشین و سرماي بیرون باعث شده بود لرز کنم...

وقتی رسیدم با عمه که سر گاز پخت و پز میکرد مواجه شدم...

- سلام عمه جون...

به سمتم برگشت و روي گونه اش کوبید...

- خاك به سرم محیا...

این چه قیافه ایه؟!...

چادر از سرم کشیدم...

-چیزي نیست بارون میومد خیس شدم...

خونه چقدر خلوته؟!...

شانه اي بالا انداختم...

"- چه میدونم والا سر برگردوندم دیدم همه رفتن دنبال کاراشون...

من موندم و مامانت که پیش پاي تو رفت خرید"...

آقاجون کجاست؟!...

- رفته حجره،مثل اینکه امیرعباس براش کار پیش امده ..سري تکان دادم و میدانستم...

که عمو ها و زن عموها هر کدام امشب مهمان بودند...

که از جا پریدم با دري که به شدت باز شد...

چشمان به خون نشسته ي امیرعباس اولین چیزي بود که دیدم و ترس را در دلم انداخت...

و ناخودآگاه باعث شد که لکنت بگیرم...

- س...


romangram.com | @romangram_com