#بغض_محیا_پارت_467
- نه،ممنون با تاکسی میرم...
خم شد در سمت شاگرد را برایم باز کرد...
- بشین الان که ماشین گیر نمیاد...
بشین...
لب فشردم و روي صندلی گرم ماشین نشستم...
و حس مطبوع گرماي داخل ماشین انگار میان شریان هایم هم رسوخ کرد...
نگران نگاهی به من که سرم را روي پشتی صندلی رها کرده بودم انداخت...
- خوبی محیا؟!...
با این وضع و روز حتما سرما میخوري...
بریم دکتر...
هول زده به سمتش برگشتم...
- نه ممنون میرم خونه لباس عوض میکنم،چیزي نمیشه...
ضربه ي آرامی با انگشتش روي فرمان زد...
امیدوارم...
و در دل با خود گفتم...
- همین مونده با بردیا کیانراد پاشم برم دکتر...
به سمتم برگشت...
- به چپ بپیچم دیگه؟!...
- بله ممنونم بازم...
مسیرتون دور شد...
خندید...
این چه حرفیه...
به هر حال وظیفم بود...
متعجب به سمتش برگشتم...
- شما در قبال من چه وظیفه اي دارید استاد؟!...
خنده ي تلخی کرد...
romangram.com | @romangram_com