#بغض_محیا_پارت_466
جز این دل لعنتی که جایی نداشت براي کس دیگري...
آخرین باري که با استاد بیرون رفته بودم...
گفتم که به درد هم نمیخوریم و من علاقه اي ندارم به ادامه رابطه...
و به حالش غبطه خوردم...
که با وجود پس زدنم اصلا اعتمادبه نفسش را از دست نداد...
و درست مثل یک دوست کنارم غذا خورد...
و حتی علتش را هم نپرسید...
و من چقدر دردل تحسین کردم...
این روحیه ي محکم وبا ثباتش را...
بالاخره سومین امتحان را هم پشت سر گذاشتم...
و با دیدن هواي بارانی در دل لعنتی نثار خود کردم...
که ماشینم را به نعیم قرض داده بودم...
پوفی کشیدم و پالتوي نه چندان ضخیمم رامحکم کردم...
وچادرم را مرتب کردم و از در دانشگاه بیرون زدم...
یک ساعتی منتظر اتوبوس نشسته بودم...
کلافه شده بودم هر ماشینی که می آمد پر بود...
بی حوصله از جا بلند شدم تا بی خیال مال دنیا شوم و دربست بگیرم...
و به خانه بروم...
لعنتی یک ربعی هم منتظر ماشین ایستادم...
و کسی حتی جلوي پایم هم ترمز نکرد...
کم کم تبدیل به موش آب کشیده شده بودم...
با دو بوق کوتاه ماشین که جلوي پایم ترمز کرده بود سر بلند کردم...
با خوشحالی و با دیدن استاد انگار دنیا را به من داده بودند...
رو به من کرد...
- بیا بالا محیا خانوم...
چقدر خیس شدي...
برخلاف میلم تعارفی کردم...
romangram.com | @romangram_com