#بغض_محیا_پارت_465

مثل محسن دوستش داشتم و غمش را نمی خواستم...

سرش را بلند کرد و نگاهش با نگاهم تلاقی کرد...

حتی به ثانیه هم نکشید که سرم را پایین انداختم...

که با لگد مینا که به پایم زد ازجا پریدم...

در گوشم گفت...

- سرتو نبره قیافش ترسناکه ها جون مادرم...

باتعجب نگاهش کردم و ناخودآگاه سرم را به سوي امیرعباس گرداندم...

نگاهم میکرد با خشم...

شانه اي بالا انداختم...

" مگه چه کرده بودم "به خوردنم ادامه دادم...

سفره را که جمع کردیم هرکس به دنبال کار خودش رفت...

و منهم مینا را رساندم...

و چند کتاب از کتابخانه ي پرو پیمانش به قول خودش کش رفتم...

روزها گذشت...

و سریع تر از آنچه که فکرش را میکردم ...

وقت امتحانات پایان ترم رسید...

سه هفته اي میشد که دارا به قول خودش به دیار خود بازگشته بود...

امیرعباس هم که انگار بود و نبود در زندگی لعنتی من...

مثل سایه شده بود...

هر جا که بودم او نبود...

و چقدر مرا یاد روزهاي عاشقی پنهانم می انداخت...

همان روزهایی که پشت پنجره مینشستم به انتظارش...

و در دل قربان صدقه اش میرفتم...

وقتی که مشت مشت از آب حوض روي صورتش میپاشید...

وچقدر تلخ بود آن دو سه قراري که به زور مینا با استاد گذاشتم...

و چه تلخ تر که فهمیده بودم او هیچ ایرادي ندارد...

و من هیچ بهانه اي براي پس زدنش نداشتم...


romangram.com | @romangram_com