#بغض_محیا_پارت_464
که گفت...
- وا چیکار کنم قیافه پسر عمت ترسناکه...
آدم خوف میکنه...
والا من نمیدونم تو چطوري...
چپکی نگاهش کردم...
و آرام گفتم...
- ساکت شو...
نون به نرخ روز خور پرو...
چشمانش را روي هم گذاشت و گفت...
" - حقت بود ولت میکردم میرفتم خونه...
اونوقت آقا گرگه با استاد میدیدتت تیکه پارت میکرد...
منم حالم جا میومد"...
دوباره چپکی نگاهش کردم وآرام گفتم...
- درست حرف بزن...
لاي یک چشمش را باز کرد و گفت...
- خوبه به قول خودت تو دلت نیست و اینقدر سنگشو به سینه میرنی...
کنارش دراز کشیدم...
- بخواب حرف نزن...
صبح سر میز صبحانه ...
مینا با دیدن دارا آرام در گوشم نجوا کرد...
- میبینی کارت از مثلث عشقی گذشته...
رسیده به مربع...
به چند ضلعی نکشه کارت صلوات...
خنده ام را خوردم...
و ناخودآگاه نگاهم کشیده شد به دارایی که...
مثل تمام مدتی که اینجا بود صورت گرفته اش به دلم چنگ مینداخت...
ناراحتی داراي مهربان را نمی خواستم...
romangram.com | @romangram_com