#بغض_محیا_پارت_463

- من نمردم که کسی بخواد...

و با دیدنم حرفش را خورد...

و با دیدن مینا سلام و احوال پرسی کرد...

منهم سلام دادم و آرام سلام داد...

و نگاه به ساعتش کرد...

و استفهامی نگاهم کرد...

میناي شرو شیطون هم انگار یکم از امیرعباس میترسید...

که اینطور ساکت شده بود و رو به من کرد...

- محیا جون من میرم بالا توام بیا...

سري تکان دادم و او رفت...

- ساعت دوازدست،چه وقت اومدنه؟!...

بند پایی که به دست تو بود تاج سر است ٖ◌ من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر لب فشردم وبی آنکه نگاهش کنم گفتم...

- کارمون طول کشید ...

به مامان خبر داده بودم...

و پشتم را کردم و به سمت پله ها رفتم...

به دنبالم آمد...

و من در دل راضی بودم از حرفی که زدم...

بالاخره که باید بدهد حد خودش را...

خسته بودم از باز خواست هاي بی دلیلش...

تا بالاي پله ها سنگینی نگاهش بر روي خودم را حس میکردم...

خودم را داخل اتاق انداختم...

دیدم مینا روي تخت ولو شده و لباس هایش را عوض کرده...

چپکی نگاهش کردم...

"- تو دوستی؟!...

نه تو واقعا دوستی؟!...

اصلا هر وقت که احساس خطر میکنی یه جوري در میري و میپیچونی که دهنم باز میمونه"...

چادرم را تا کرده و روي جالباسی گذاشتم...


romangram.com | @romangram_com