#بغض_محیا_پارت_462
من پسر عمه مو میخوام و خلاص"...
پارك کردم و دستی را کشیدم...
- واي مینا امون از زبونت...
چپکی نگاهم کرد...
- چیه حرف حق تلخه...
بی حرف از ماشین پیاده شدم و از آنها خداحافظی کردیم...
سریع وارد خانه شدم ونفس راحتی کشیدم...
ثل اینکه این بار شانس آورده بودم...
چراغ هاي حال سبک شده بود...
و از آشپزخانه صداي حرف می آمد...
راه کج کردم به سمت آشپزخانه...
و دم در صداي نجوا گونه ي امیرعباس با مادرش سرجایم میخکوبم کرد...
ناخودآگاه ایستادم...
صدایش را شنیدم که میگفت...
" - آخه مادر من زود الان بزار یکم فرصت بدم...
بزار خودش منو بخواد...
نمی خوام اینبار زورش کنم،میخوام خودش بیاد"...
عمه ناراحت گفت...
" - چی بگم مادر دختر خوبو رو هوا میبرن...
دلم مثل چی شور میزنه که محیا رو از دست بدم...
این دختر جواهره مثل اون نیست"...
- باشه مادر جان یکم فرصت بده...
کمترم حرص بخور...
و از جا بلند شد...
از ترسم ناخودآگاه وارد آشپزخانه شدم...
مبادا رسوا شوم که شنیدم حرف هایشان را...
و دقیقا وسط حرفش رسیدم که میگفت...
romangram.com | @romangram_com