#بغض_محیا_پارت_461
بی خیال گفت...
- خب حالا...
تعریف کن ببینم قضیه چیه؟!...
لب فشردم واز آینه نگاهی به ماشینش انداختم و گفتم...
- هیچی بابا...
- هیچی بابا همون چیزایی که همه میگن...
من آرامش میخوام و ازدواج عاقلانه و این حرف ها...
مینا با حالت مسخره اي نگاهم کرد...
- گوساله همه این چیزا رو میگن...
بدبخت پسر ندیده، پسرا از عاشقی شروع میکنن و تهش میرسه به این...و رو به پایین تنه اش اشاره کرد...
چشم گرد کردم...
- اییی...
مینا خجالت بکش...
- والا خب یارو آدم حسابیه تو داري لوس میکنی...
کلافه گفتم...
- توکه میدونی اوضاعمو...
چپکی نگاهم کرد...
"- کدوم اوضاع کوري،کري،ملنگی،چلاقی...
البته خدایی ملنگ که هستی ...
خب،حالا تو چی گفتی"...
داخل کوچه مان پیچیدم...
" - چی بگم فقط نگاش کردم...
و بعدش گفتم من آمادگی ندارم...
و کسی هم تو زندگیم نیست که یوقت خیالات نکنه"...
مینا نگاهم کرد...
"- دیدي خودت کرم داري...
و گرنه به یارو راست و حسینی میگفتی...
romangram.com | @romangram_com