#بغض_محیا_پارت_460

سوار ماشین شدم و در دل خودم را به خدا سپردم...

گرچه به بد شانس بودنم ایمان داشتم...

تا کی اي دلبر، دلِ من بارِ تنهایی کشد؟ ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشد مستاصل بودم و کلافه از ماشینی که پشت به پشتمان می آمد...

مینا هم انگار سرخوشی ساعت قبل را نداشت...

راستش اصلا حوصله مسیر عوض کردن نداشتم...

بخصوص با وجود ماشین پشت سري...

رو به مینا کردم که سرش را روي صندلی گذاشته بود...

- میگم مینا...

امشب بیا خونه ما...

لاي چشمش را باز کرد ...

و از گوشه ي چشم نگاهم کرد...

"- باز تو تنبلیت گرفت محبتت گل کرد؟!...

خیلی خب بابا برو سمت خونه خودتون...

فقط من لباس ندارم"...

چشم روي هم گذاشتم ...

- خیلی خب بابا...

سرش را از پشتی صندلی بلند کرد...

نگران گفت...

- میگم محیا این استاد و امیرعباس جلو درتون نبینه یوهو سرشبه...

چپکی نگاهش کردم...

- دسته گل شماست...

"- وا به من چه یارو قضیه رو زیادي جدي گرفت...

حالا چی میگفتین با هم کلکا...

لو داد خودشو؟!...

تو که خودتو وا ندادي شیطون"...

چپکی نگاهش کردم...

- باز شب شد ادبیات تو از اون گندي که بود گند تر شد...


romangram.com | @romangram_com